یادداشتهای روزانهی یک دزد
Wednesday, 27 April, 2011
وقتی دیشب مست کرده بودی
یک بستنی
آب کارت های اعتباری
هر کسی که جیب های اش را خالی کرده
Sunday, 3 April, 2011
تو ایستادهای
میان چندتا درخت، تو ایستادهای. هوا دارد تاریک میشود و تو باید دستهایات را بشویی، با آب و ریکا. بوی لاستیک، توی دشت نشسته؛ باد که میآید بوی لاستیک دارد. میزنی پشت کمرم و میگویی «بریم» میگویم «خسته نباشی» میگویی «مرسی». نفسات هم بوی لاستیک میدهد. دستهایات اما بوی ریکا. سر راه، نان و خربزه و عرق میگیریم. تو پولاش را حساب میکنی، و حتی نیشخند ساقی را توی صورتاش خشک میکنی. کفشهایمان را که میکنیم، کلاغها میپرند، تو نمیفهمی. نرسیده تلویزیون را روشن میکنی، اخبار. سفره را پهن میکنم و تو تیشرتات را درمیآوری. «بابا بذار یه چیزی بخوری بعد اون سیگار رو روشن کن». هندوانه را که میبری، شکلِ بازوانات مرا یاد پدرم میاندازد. دوستات دارم. گوشهی لبات، دود میکند و چشمهایات ریز میشوند. «پنیر هم هست تو یخچال». بلند میشوم و حس زنی را دارم که بچههایاش خوابیدهاند. میگذارم توی سفره. «به سلامتی سه کس؛ عباس و تقی و نقی». پیک را که میگذارم توی سفره، ول میشوم روی زمین. تو میروی بالا و صورتات تلخ میشود.
Saturday, 2 April, 2011
Thursday, 31 March, 2011
Wednesday, 30 March, 2011
Tuesday, 29 March, 2011
Monday, 28 March, 2011
Sunday, 27 March, 2011
Saturday, 26 March, 2011
Wednesday, 1 September, 2010
فتوا
یک رابطهی عمیق بین من و تو، که تحقیر میکنی. میآیم پیشات، تحقیر میکنی. بعد میروم یک گوشه و با خودم مرور میکنم؛ یک رابطهی عمیق بین من و تو، که تحقیر میکنی و ذهن مرا تحریک میکنی. با تو به اندازهی یک مشت فاصله دارم، با تو به اندازهی یک فتوا.
Saturday, 28 August, 2010
Thursday, 26 August, 2010
مدعی شدند که مقتول
Wednesday, 25 August, 2010
بوی تفنگه، بوی آهن، بوی مردها


Tuesday, 24 August, 2010
چهار تا کتاب خریدم
Monday, 23 August, 2010
کاناداییها
پیامبرهای زمان ما
Tuesday, 27 July, 2010
هم-«کار» اروتیک من
جان اشبری
ترجمهی حمید پرنیان

میگوید که دوست ندارد امروز کار کند.
اینجوری بهتر است. توی سایهی
پشت خانه، که از سر و صدای خیابان خبری نیست،
میتوانی انواع و اقسام احساسهای کهنه را مرور کنی،
بعضیشان را بیاندازی دور، بعضیشان را نگه داری.
وقتی که
احساسهای کمتری دور و برمان باشد حواسمان پرت نمیشود
و حس لغتبازیمان تشدید میشود.
یک بار دیگر؟ نه، ولی همیشه آخرین چیزی که میگویی خیلی قشنگ است، و خلاصام میکند
قبل از اینکه شب شود. ما شناوریم
روی رویاهایمان انگار که روی قایقی از یخ،
پر از سوال و نور ستارهها
که ما را بیدار نگه میدارند، و در اندیشهی رویاها
انگار که دارند رخ میدهند. کم و بیش تصادفی. این را تو گفتی.
گفتماش اما نمیتوانم مخفیاش کنم. البته این را نخواستهام.
مرسی. تو خیلی نازنینی.
مرسی. تو هم.











































