Wednesday, 27 April, 2011

وقتی دیشب مست کرده بودی

درست وقتی با مشکلی که با دست من حل نمی‌شود دست به دعا می‌برم. حالا فکر می‌کنم اگر همه‌چیز رایگان باشد، خدا هم می‌تواند کارهای بسیار کوچک‌تری انجام دهد و نیازی به معجزه - مثلن - نباشد. این را وقتی دیشب مست کرده بودی گفتی.

یک بستنی

همه چیز رایگان است, و راه افتاده ایم و قدم می زنیم. تو خوشحالی که همه چیز رایگان شده است, و من شدیدن دل ام می خواهد یک بستنی برای ات بگیرم. می گویی «یعنی دیگر لازم نیست بلیت بخریم برای برگشت؟» می گویم نه. خوش حالی و این را از برق چشم های ات می فهمم. خب من هم خوش حالم. همه چیز رایگان است.

آب کارت های اعتباری

برای همین است که دوست دارد با کسی تنها باشد. و برای همین است که تمام مکان هایی که می توانی درشان با کسی - یا حتی با گله ای - تنها باشی را با آب کارت های اعتباری تبرک داده اند. اما او معمولن جاهایی را دوست دارد که تبرک نیافته است, که هنوز فکری به حال اش نکرده اند, و او این را نمی داند, نمی داند که چرا معمولن این جاها را دوست دارد. رایگان, من رایگان, خودش رایگان, تنهایی مان رایگان, و فقط سیگاری که می کشیم و کبریتی که می زنیم با این جاها جور در نمی آید. خب قرار نیست که همه چیزمان به همه چیزمان بخورد. و قرار نیست ما الگویی باشیم که دیگران را تشویق یا مایوس کنیم. ما فقط داریم سعی می کنیم خودمان باشیم, نه این که خودشان.

هر کسی که جیب های اش را خالی کرده

همه ی جیب ات را خالی می کنی و می پری توی رودخانه. من کیف می کنم. نگاه می کنم. تو سرت را از زیر آب می آوری بیرون و موهای خیس ات رو پیشانی. تی شرت ات خیس شده و من کمی ترسیدم. آفتاب اما همیشه نویددهنده است برای هر کسی که جیب های اش را خالی کرده یا جیب های اش را نتوانسته است خالی کند. ببین! آن ور تر نرو, احتمالن رودخانه گودتر می شود

Sunday, 3 April, 2011

تو ایستاده‌ای

میان چندتا درخت، تو ایستاده‌ای. هوا دارد تاریک می‌شود و تو باید دست‌های‌ات را بشویی، با آب و ریکا. بوی لاستیک، توی دشت نشسته؛ باد که می‌آید بوی لاستیک دارد. می‌زنی پشت کمرم و می‌گویی «بریم» می‌گویم «خسته نباشی» می‌گویی «مرسی». نفس‌ات هم بوی لاستیک می‌دهد. دست‌های‌ات اما بوی ریکا. سر راه، نان و خربزه و عرق می‌گیریم. تو پول‌اش را حساب می‌کنی، و حتی نیشخند ساقی را توی صورت‌اش خشک می‌کنی. کفش‌های‌مان را که می‌کنیم، کلاغ‌ها می‌پرند، تو نمی‌فهمی. نرسیده تلویزیون را روشن می‌کنی، اخبار. سفره را پهن می‌کنم و تو تی‌شرت‌ات را درمی‌آوری. «بابا بذار یه چیزی بخوری بعد اون سیگار رو روشن کن». هندوانه را که می‌بری، شکلِ بازوان‌ات مرا یاد پدرم می‌اندازد. دوست‌ات دارم. گوشه‌ی لب‌ات، دود می‌کند و چشم‌های‌ات ریز می‌شوند. «پنیر هم هست تو یخچال». بلند می‌شوم و حس زنی را دارم که بچه‌های‌اش خوابیده‌اند. می‌گذارم توی سفره. «به سلامتی سه کس؛ عباس و تقی و نقی». پیک را که می‌گذارم توی سفره، ول می‌شوم روی زمین. تو می‌روی بالا و صورت‌ات تلخ می‌شود.

Imam 3

Saturday, 26 March, 2011

Western wall

Shagerd

tank

imam

my grandfather

ballet in Chalous

ببعی داستان می‌گوید

درشهر - فیلم کوتاه

Jannati vs. Ahmadinejad on Hijab !!!!?

Sebastiane - Derek Jarman - remixed with Namjoo

Iran for sale 3

Iran for sale 2

free on subway

gesture 2

Hafeziation

gesture

Iran for sale

on Che Guevara

distance

dehospitalization

Wednesday, 1 September, 2010

فتوا

یک رابطه‌ی عمیق بین من و تو، که تحقیر می‌کنی. می‌آیم پیش‌ات، تحقیر می‌کنی. بعد می‌روم یک گوشه و با خودم مرور می‌کنم؛ یک رابطه‌ی عمیق بین من و تو، که تحقیر می‌کنی و ذهن مرا تحریک می‌کنی. با تو به اندازه‌ی یک مشت فاصله دارم، با تو به اندازه‌ی یک فتوا.

Thursday, 26 August, 2010

مدعی شدند که مقتول

تحقیقات پلیس نشان داد
که دو برادر مقتول در این جنایت
دست داشتند که بعد از دستگیری
به ارتکاب
قتل اعتراف کردند
و
مدعی شدند که مقتول
را به خاطر انحرافات
اخلاقی به قتل رسانده‌اند
.
(خبرگزاری فارس - تابستان ۱۳۸۹)

Wednesday, 25 August, 2010

بوی تفنگ‌ه، بوی آهن، بوی مردها

الکساندرا (۲۰۰۷)

داستان فیلم خیلی خلاصه این‌ه که مادربزرگی برای دیدن نوه‌اش که افسر نیروهای ارتش در چچن‌ه می‌ره به مقر فرماندهی اون، به یه اردوگاه نظامی. صبح که بلند می‌شه و نوه‌اش رو می‌بینه، نوه‌اش می‌بردش که اردوگاه رو نشون‌اش بده. بعد گشت‌زنی توی اردوگاه، هر دو به‌اتفاق می‌رن داخل یه تانک. مادربزرگ می‌گه «بو می‌ده». نوه در جواب می‌گه «بوی تفنگ‌ه، بوی آهن، بوی مردها. ... به‌اش عادت می‌کنی».

Tuesday, 24 August, 2010

چهار تا کتاب خریدم

امروز رفتم خرید باز هم. کتاب. «اتاق جیووانی» جیمز بالدوین، «کاغذدیواری زرد و دیگر داستان‌ها»، و «گرترود» هرمان هسه، و «قدیس فوکو» نوشته دیوید هالپرین رو خریدم. اولی که کوئیرترین رمان بالدوین‌ه، و تنها جایی‌ه که بالدوین آشکارا یه خودزندگی‌نوشت همجنسگرایانه از خودش داره می‌نویسه بی‌پروا. دومی نوشته‌ی شارلوت ‌گیلمن‌، فمینیست امریکایی‌ه که جزو نخستین ادبیات کوئیر محسوب می‌شه؛ داستان سقوط راوی به مرحله‌ی دیوانگی. سومی، خب، هرمان هسه است دیگه. یعنی یه ادبیات ناب و افلاطونی همجنسگرایانه با کلی توصیف‌های بکر از زیبایی‌های مردانه/زنانه. چهارمی هم به زندگی جنسی/دانشگاهی فوکو می‌پردازه و نقش فوکو در سیاست‌های کوئیر رو نشون می‌ده. ... خیلی خوش‌حالم.

بدشانسی باز هم داره سر و کله‌اش پیدا می‌شه؛ امروز رفتم دانشگاه برای پی‌گیری کلاس‌های زبان‌ام. طرف می‌گه تو باید ترم پیش می‌اومدی که نیومدی و افتادی. می‌گم وات؟؟؟ کلی پی‌گیری کردم که معلوم شده که دانشگاه من رو اصلن به اون‌جاش هم حساب نکرده و کار من رو اصلن پی‌گیری نکرده. کلی دوندگی کردم تا بالاخره گفتن که متاسفیم و سعی می‌کنیم این ترم بری سر کلاس‌ها. ... من دیگه نمی‌ذارم هیبت کریه بدشانسی این‌جا هم با من روبه‌رو بشه.

خیلی گرسنه‌ام‌ه، اما اصلن حال‌اش رو ندارم بلند شم چیزی درست کنم. ظرف‌شویی پر از ظرف‌های شسته‌نشده است. گربه‌ام هم دست‌اش رو زده زیر چونه‌اش کنار من خوابیده. ... امروز خیلی خوب بود؛ یه باد سردی هم می‌اومد که من رو یاد اوایل پاییز می‌انداخت، زمانی که می‌رفتم دبستان. کلی چیز از اون دوران یادم اورد که مرور کردم و فاصله‌ای که طی کردم رو دوباره فهمیدم.

Monday, 23 August, 2010

کانادایی‌ها

این کانادایی‌ها خیلی بلندبلند حرف می‌زنن، درست مثه عموی من.

پیامبرهای زمان ما

امروز یکی از بچه‌ها (که خیلی دوست‌اش دارم) آف‌لاین گذاشته بود که خواب من رو دیده. اون دوست من تنها کسی‌ه که تا به حال دیدم خواب‌ها رو خیلی خیلی خیلی دقیق تعبیر (و به قول خودش تحلیل) می‌کنه. براش نوشتم که خواب‌ خودش رو تحلیل کنه و برام آف بذاره. ... گاهی کسانی در زندگی شما هستن که با بغل‌دستی‌شون به طرز وحشتناکی فاصله دارن؛ شما از اون‌ها می‌تونید ایمان بیارید که زندگی محدود به ماده و مجازِ محدود به ماده و کلن این چیزهای این‌جهانی نیست. شاید پیامبرها و جادوگرها و روحانیون هم همین نقش رو داشتن و برای همین هم خیلی مطلوب بودن در زمان خودشون. پیامبرهای جدید، باهوش‌هاشون، می‌گردن شکاک‌ترین آدم‌ها به متافیزیک رو پیدا می‌کنن.

Tuesday, 27 July, 2010

هم-«کار» اروتیک من


جان اشبری
ترجمه‌ی حمید پرنیان




می‌گوید که دوست ندارد امروز کار کند.
این‌جوری به‌تر است. توی سایه‌ی
پشت خانه، که از سر و صدای خیابان خبری نیست،
می‌توانی انواع و اقسام احساس‌های کهنه را مرور کنی،
بعضی‌شان را بیاندازی دور، بعضی‌شان را نگه داری.
وقتی که
احساس‌های کم‌تری دور و برمان باشد حواس‌مان پرت نمی‌شود
و حس لغت‌بازی‌مان تشدید می‌شود.
یک بار دیگر؟ نه، ولی همیشه آخرین چیزی که می‌گویی خیلی قشنگ است، و خلاص‌ام می‌کند
قبل از این‌که شب شود. ما شناوریم
روی رویاهای‌مان انگار که روی قایقی از یخ،
پر از سوال و نور ستاره‌ها
که ما را بیدار نگه می‌دارند، و در اندیشه‌ی رویاها
انگار که دارند رخ می‌دهند. کم و بیش تصادفی. این را تو گفتی.

گفتم‌اش اما نمی‌توانم مخفی‌اش کنم. البته این را نخواسته‌ام.
مرسی. تو خیلی نازنینی.
مرسی. تو هم.